عشق گمشده

در کودکی از تکلیف میترسیدم و حالااز بلا تکلیفی.........

چون میگذرد غمی نیست تا بگذرد راه کمی نیست
در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه از این سرگشتگی بیزارم و بیزار ولی راه فراری نیست از این دیوار برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود در این سرداب ظلمت نور راهی بود در این اندوه غربت سرپناهی بود شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد اسیر صد بیابان وَهم و اندوه

تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1391سـاعت 13:47 نويسنده ♥ بی غم ♥ | |
i413141_11.gif (242×58)
Design